بازار مکاره ایست دنیا
تو را و جلوه رنگهایت را با سنگ و ترازوی هوس قیمت گذاری میکنند
دلربا میشوی و پریرو
آنچه در توان داری روی و مویت را می آرائی
قلب نرم و براقت را در سینه مخفی میکنی و نگاه پاک و خدائیت را میپوشانی که خریدار ندارد
جسم شاداب و فتنه انگیزت با دستهای زمخت و سرد محک میخورد
دنبال چه هستی؟
این نگاه شرور آتشین آیا بلور وجود تو را نمیسوزاند؟
بیا هر چه سریعتر این بازار را ترک کن
به جای امنی برو
دل گرم عاشقت را در ظرفی ارزشمند بگذار
نگاه زیبا و معصومت را به اوج و عظمت بینداز و نفسی به آرامی بر آر
میدانم که بازار مکاره جای آرمیدن دختر حوا نیست
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت   توسط مهرآئین
|
با دعوت من و او بدنیا آمدی...
بیجا نیست اگر خطاهایمان را نبخشی...
من و او باید زیستگاهی دلنشین و آرام برایت تهیه میدیدیم و آمادگی و از خود گذشتگی کافی برای همراهی با تو نازنین میداشتیم...
اما چقدر خام و بی تجربه قدم درین راه پر عظمت گذاشتیم...
هنوز خودمان را نساخته بودیم...
تن های بی توانمان عاجز در برابر ایثار و روانهای نا آراممان بیتاب در مقابل سختیها...
حالا مرا نکوهش کن و او را سرزنش...
اما بیاموز آنچه را ما از یاد بردیم...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت   توسط مهرآئین
|
سالگرد چهل وشش سالگی ازدواجم
آلبوم عروسیم را نگاه میکنم
عکسهای سیاه و سپیدی که بعضی به قهوه ای و کرم میزند
اینجا در لباس سپید بسیار قشنگی که آنروز احساس میکردم برای پرواز دو بال کم دارم چه زیبا بودم
و او...
آن مرد رسیده از آسمان خیالم چه استوار و مفتخر در کنارم ایستاده
چشمهایم دور دستی را نگاه میکند که گوئی هزاران فرشته برای بردنم به قصر آرزو به استقبال آمده اند...
دستهایم به آن دسته گل کوچک آماده گرفتن همه برکات بود
مرد آرزوهایم که ثانی نداشت و قلبم با دیدنش به اوج تمنا و عشق میرسید پس از چهل و شش سال هنوز واقعآ ثانی ندارد
باور میکنید؟؟
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت   توسط مهرآئین
|
تو چه کردی انسان که چنین رعشه بر اندام زمین افتاده است؟
تو چه کردی با سرو بلند که چنین سر به گریبان برده است؟
وای چه کردی با گل که چنین افسرده است؟
تو چرا چوب به کاشانه مرغان کردی که چنین رنجیده است؟
بی تو دلسنگ! چه زیبا میشد
چه چه مرغان و
سر به آسمان بردن سرو
گل و ریحان چه خوشبو شده بودند
تو اگر نرم و سبک میگذشتی و چنین سخت و دل آزار نبودی
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت   توسط مهرآئین
|
مادرم رازی میدانست از گم شدنش
که مرتب به ما توصیه میکرد که عزیزان دلم،
در کویر دست هم را بگیرید و به هم وصل شوید
که مبادا چو من گمشده در بادیه تنها بشوید.
او میگفت که با هم باشید تا گم نشوید.
تنتان گرمی بدهد نفس سرد تنهائی را.
بودن با هم و با هم بودن
خود شفای دل نا آرام است.
من اگر رفتم اما گاهی،
سرکی میکشم از پشت و پناه
که بدانم تو و آنها همه با هم جمعید
و هنوز زنجیر نگشته پاره.
داستان پدری موقع رفتن که به فرزندانش آموخت
که با هم بودن چه خواصی دارد.
مادرم هم همه را با هم میخواست که باشند و متفرق نشوند...
+ نوشته شده در سه شنبه دوم آبان 1385ساعت   توسط مهرآئین
|